یه اتفاق بد...
پسر خوشگلم روز شنبه 5 عصر وقتی تو خواب ناز بودی زلزله ای به مقیاس 6.2ریشتر وچند دقیقه بعد یه پس لرزه به مقیاس 6 ریشتر آذربایجان شرقی رو لرزوند و همه ما وهم شهری های عزیزمون رو ترسوند وبه بیشتر روستاها خسارت های مالی وجانی زد
بقیه ادامه مطلب...
گلم وقتی اون اتفاق وحشتناک افتاد خداروشکر خونه مادر بودیم بعد از کلی شیطونی خوابیدی منم داشتم در موردشب احیا مطلب تو وبلاگت می نوشتم که یه لحظه همه چی با صدای بلندتکون خورد زود خودمو رسونوم اتاقی که خوابیده بودی زود بغلت کردم و رفتیم حیاط بعدشم بابایی و مادروپدر اومدن پیشمون کمی تو حیا ط وایسادیم تازه رفته بودیم خونه که دوباره یه زلزله دیگه وای زهره ترک شده بودیم
زود لباس پوشیدم ورفتیم بیرون همه بیرون بودن کمی بیرون وایساده بودیم که یکی از آشناهای پدر که خیلی ترسیده بودن زنگ زدن کمک خواستن چون اونا نزدیک به مرکز زلزله یعنی شهرستان اهر بودن خسارت زیادی دیده بودن
ما هم با پدر رفتیم بیچارها خیلی ترسیده بودن از اونجاهم به چند روستای دیگه سرزدیم اومدیم خونه چون تمام ارتباط ها قطع شده بود از هیچکس خبر نداشتیم مامان جون اینا عمه مهدیه که سر کار بود اومدیم دیدیم مونده دم در بعد اینکه از حال همه با خبر شدیم ساعت 12.30برگشتیم خونه خوابیدیم ساعت 3 یه پس لرزه دیگه اومده بود که من از بس خسته بودم همچین خوابیده بودم که متوجه نشده بودم ولی بابایی و مادر فهمیده بودن همون لحظه خاله سمیرا وچند نفردیگه زنگ زدن که بهتره شبو بیرون باشین ما هم برا محظ احتباط تا صبح تو ماشین خوابیدیم آخه پس لرزه ها ادامه داشت ولی بیشتر مردم این چند روزو تو پارکها خوابیدن .
اینم یه عکس...



یه اتفاق بد...
